۴/۲۲/۱۳۹۳

نشان آدمیت

کبوتران چه زمان از زمین می پرند ؟

همان لحظه که با خود می گویی چرا این ها نمی پرند ؟ مگر من آدم نیستم ؟

گویی می خواهند گواه انسانیت تو شوند... شاید به خود آیی

بار آخر

هیچ گاه برای بار آخر نگاهم نکن
بگذار ندانم از کجا شروع شده
نگذار بدانم به کجا تمام شد
آری این گونه آسوده است
تو را خوابی دیدن در شب ها
و تظاهر به نبودنت
از آغاز

۴/۲۱/۱۳۹۳

تابع زمان

موجود جالبی هستم ، تابعی عجیب از زمان ، تابعی که با قوانین فیزیک خیلی سازگار نیست ، صبح ها ذاتا خواب هستم ، البته صبح من تا ساعت 11 ادامه دارد ، خوابم ولی هشیارتر از همیشه ام ، در جهانی دیگر ، در خواب هایم غرق ام ، گاهی آن ها را به یاد می آورم ، بی نظیرند ، لزوما خوب نیستند ، اما بی نظیرند ، هر کدام حسی دارد که تنها یک بار در طول عمرت رخ می دهد ، یک بار و فقط برای خودت ، اگر در این ساعات بیدار شوم ( که معمولا مجبورم بشوم ) گیج و منگم ، انگار در حالت کنترل خودکار هستم ، عاقل هستم و محتاط ، به درد کارهایی مثل امتحان دادن می خورم ، چون گیجم هیچ چیز حس نمی کنم و مغز اطلاعاتش را به راحتی روی کاغذ پیاده می کند ، اما خلاقیت در صبح هرگز در تابع من تعریف نشده ، شب ها را بیشتر دوست دارم ، شجاع و جسور می شوم ، کمی بی خیالی آن احتیاط ها را کنار می زند و کار را راحت تر می کند ، انگار شب ها عقل می خوابد و احساس بیدار می شود ، نه آن احساسی که صرف سر کار گذاشتن عده ای با حرف های پوچ شود ، نه ، زندگی را حس می کنم ، موسیقی را ، فیلم را درک می کنم ، یک فیلم خوب در شب حس پرواز می دهد ، قلم روان می شود ( یا شاید بهتر باشد بگویم کیبورد نرم می شود ) ، وقتی کتاب می خوانی کلمات جان می گیرند ، تا ساعت 4 ، بعد از آن به همان جهان دیگر بر می گردم ، جایی که شاید جهان اصلی باشد نه جهان دیگر ، کسی نمی داند ، تابعی هستم با متغیرهای دائما در حال تغییر ، دقیقا نمی دانم چه هستم ، اما هر چه هستم موجود جالبی هستم .

۱/۰۸/۱۳۹۳

اتفاق



گفتم چرا در این شهر هیچ اتفاقی نمی افتد ؟
گفتی اتفاق خود تویی
حالا می فهمم حق با تو بود
این من بودم که افتادم ....

۵/۲۷/۱۳۹۲

صداقت




گاهی چیزهایی از آدم می پرسند که نمی توان راستش را گفت ، نه این که اشتباهی کرده باشی و خجالت بکشی ، و نه حتی دورویی ، منظورم این چیزها نیست ، شاید چیزی شبیه دروغ مصلحتی باشد ( ولی نه خیلی شبیه ) . گاهی فکر می کنی حقیقت را نگویی برای خودشان بهتر است ، حقیقت گاهی بدجوری تلخ می شود ، اگر بتوانی طفره بروی از جواب دادن می روی اما اگر نتوانی ... این جاست که کار سخت  می شود ، حتی نمی توان یک دروغ تر و تمیز گفت ، از آن دروغ ها که همه چیز را حل کند و تو را نجات دهد ، این دروغ ها تو را از دست دیگران رها می کند ، حتی شاید قهرمانت کند در نظر بعضی ها ، اما نفس انسان سمج تر است، وجدانی که دروغ شیرینت را نمی پسندد و عذابت می دهد . در نهایت واقعیت را می گویی که تلخ است اما نه به تلخی حقیقت ، این گونه مشکل حل نمی شود اما درون و بیرونت رهایت می کنند ، شاید کمی به تو اخم کنند اما تو خوشحالی که بقیه مجبور نیستند تلخی حقیقت را بچشند ، شاید این بهترین راه باشد اما حس می کنم مفهوم صداقت یک جایی در این میان گم می شود .... نمی دانم کجا !

۱۰/۲۱/۱۳۸۹

شادباش


گفتم : تو حالا باید شاد باشی .
گفت : چرا ؟
گفتم : پس حالا باید ناراحت باشی . 
دوباره گفت : چرا ؟
گفتم : کسی که برای شاد بودن دنبال دلیل بگردد همان بهتر که ناراحت باشد .


۸/۲۳/۱۳۸۹

لشکر من

 به اتاق نگاه می کنم ، پر است از اشیای گوناگون که ساکت نشسته اند و فقط کار خود را انجام می دهند . ساعتی که زمان را برایم می گوید ، خودکاری که هر چه من بخواهم می نویسد ، بالشی که مطابق میل من شکل می گیرد ، کامپیوتری که مرا هر جا بخواهم می برد ، تلویزیونی که مرا از کیلومترها دورتر با خبر می سازد ؛ و لباسی که مرا از سرما و گرما و باد و باران حفظ می کند . این ها همه چون لشکری در اختیار من هستند و آماده اند تا فرامین مرا اطاعت کنند ، زیرا تنها من می توانم فکر کنم و تنها من می توانم خلاق باشم . چه بسیارند بزرگانی که با اندک امکانات خود کارهای بزرگ انجام دادند . حالا ما وارث آن انسان ها هستیم ، و لشکری بسیار عظیم تر از آن ها داریم . یعنی ما نمی توانیم با عقل و خرد خود و بکارگیری این لشکر عظیم ، جهانی را متحول کنیم؟