۴/۲۳/۱۳۹۳

نداشته ها

می گوید : دستت درد نکنه , آقام همیشه می گفت داماد آدم مثل پسر نداشته می مونه
می گویم : آقا جون شما که خواهر نداشتین , مگه پدرتون داماد داشتن ؟
می گوید : نه پسرم , مردم عموما از چیزایی حرف می زنن که ندارن

جمع اضداد

سیاست را دوست نداشتم , بازی دادن مردم , در آن ماهر بودم , از بچگی خوب زیرآبی می رفتم , حتی یک بار در مسابقات مقام آوردم , در زندگی اما هرگز نتوانستم ، نتوانستم نه ، نخواستم .
اهل مبارزه نبودم , هر گاه به در بسته خوردم راه را عوض کردم , آنقدر که به هدف رسیدم , اما هیچ وقت دری را نشکستم , در بچگی بازی زو را دوست داشتم , یه بار به تنهایی همه را شکستم , خیلی خوب بود , تا دو روز صدایم گرفته بود , اما جنگیدم , بعد ها هرگز نتوانستم بجنگم , فقط از راهی به راه دیگر گریختم , در نظر همه خوب بودم , آدمی ساعی بدون هیچ طغیان , اما تنها پتویم می داند که من ترسویی بیش نبوده ام .
از حل معادلات زندگی گریزانم , هر وقت به مشکل خوردم سرم را به ریاضی گرم کردم . کافی بود چند ضریب کله گنده به معادله ات اضافه کنی , حجم محاسبات تو را از گذر زمان غافل می کرد , معادلاتی که حل آن ها فایده ای نداشت مگر حل کردن تو در خود .
همیشه دوست داشتم خوب باشم , پاک نبودم , در عمق وجودم ذره ای ناخالصی بود , آن را سرکوب می کردم. روند رو به رشدی بود , خوب شدم , اما ترس انتقام آن پلیدی کهنه همیشه همراهم بود .
بی احساس بودم , تنها تظاهر به شور و شوق , خنده های مصنوعی , صحبت های قشنگ , اما کنج خلوت و تاریک جایگاه اصلی من بود .
تو دار بودم , دروغگو نبودم اما ... هیچ وقت راست را کامل نمی گفتم , مرموز ,  مارموز نه , آمار دادن را دوست نداشتم , از کسانی که در کارم سرک می کشند بیزارم .
هر چه بودم خودم بوده ام , کسی را بازی نداده ام , نمی دانم تا چه زمان هستم , و اگر هستم چگونه ام , اما هر چه باشم خودم خواهم بود , کاش باشم .




۴/۲۲/۱۳۹۳

نشان آدمیت

کبوتران چه زمان از زمین می پرند ؟

همان لحظه که با خود می گویی چرا این ها نمی پرند ؟ مگر من آدم نیستم ؟

گویی می خواهند گواه انسانیت تو شوند... شاید به خود آیی

بار آخر

هیچ گاه برای بار آخر نگاهم نکن
بگذار ندانم از کجا شروع شده
نگذار بدانم به کجا تمام شد
آری این گونه آسوده است
تو را خوابی دیدن در شب ها
و تظاهر به نبودنت
از آغاز

۴/۲۱/۱۳۹۳

تابع زمان

موجود جالبی هستم ، تابعی عجیب از زمان ، تابعی که با قوانین فیزیک خیلی سازگار نیست ، صبح ها ذاتا خواب هستم ، البته صبح من تا ساعت 11 ادامه دارد ، خوابم ولی هشیارتر از همیشه ام ، در جهانی دیگر ، در خواب هایم غرق ام ، گاهی آن ها را به یاد می آورم ، بی نظیرند ، لزوما خوب نیستند ، اما بی نظیرند ، هر کدام حسی دارد که تنها یک بار در طول عمرت رخ می دهد ، یک بار و فقط برای خودت ، اگر در این ساعات بیدار شوم ( که معمولا مجبورم بشوم ) گیج و منگم ، انگار در حالت کنترل خودکار هستم ، عاقل هستم و محتاط ، به درد کارهایی مثل امتحان دادن می خورم ، چون گیجم هیچ چیز حس نمی کنم و مغز اطلاعاتش را به راحتی روی کاغذ پیاده می کند ، اما خلاقیت در صبح هرگز در تابع من تعریف نشده ، شب ها را بیشتر دوست دارم ، شجاع و جسور می شوم ، کمی بی خیالی آن احتیاط ها را کنار می زند و کار را راحت تر می کند ، انگار شب ها عقل می خوابد و احساس بیدار می شود ، نه آن احساسی که صرف سر کار گذاشتن عده ای با حرف های پوچ شود ، نه ، زندگی را حس می کنم ، موسیقی را ، فیلم را درک می کنم ، یک فیلم خوب در شب حس پرواز می دهد ، قلم روان می شود ( یا شاید بهتر باشد بگویم کیبورد نرم می شود ) ، وقتی کتاب می خوانی کلمات جان می گیرند ، تا ساعت 4 ، بعد از آن به همان جهان دیگر بر می گردم ، جایی که شاید جهان اصلی باشد نه جهان دیگر ، کسی نمی داند ، تابعی هستم با متغیرهای دائما در حال تغییر ، دقیقا نمی دانم چه هستم ، اما هر چه هستم موجود جالبی هستم .

۱/۰۸/۱۳۹۳

اتفاق



گفتم چرا در این شهر هیچ اتفاقی نمی افتد ؟
گفتی اتفاق خود تویی
حالا می فهمم حق با تو بود
این من بودم که افتادم ....

۵/۲۷/۱۳۹۲

صداقت




گاهی چیزهایی از آدم می پرسند که نمی توان راستش را گفت ، نه این که اشتباهی کرده باشی و خجالت بکشی ، و نه حتی دورویی ، منظورم این چیزها نیست ، شاید چیزی شبیه دروغ مصلحتی باشد ( ولی نه خیلی شبیه ) . گاهی فکر می کنی حقیقت را نگویی برای خودشان بهتر است ، حقیقت گاهی بدجوری تلخ می شود ، اگر بتوانی طفره بروی از جواب دادن می روی اما اگر نتوانی ... این جاست که کار سخت  می شود ، حتی نمی توان یک دروغ تر و تمیز گفت ، از آن دروغ ها که همه چیز را حل کند و تو را نجات دهد ، این دروغ ها تو را از دست دیگران رها می کند ، حتی شاید قهرمانت کند در نظر بعضی ها ، اما نفس انسان سمج تر است، وجدانی که دروغ شیرینت را نمی پسندد و عذابت می دهد . در نهایت واقعیت را می گویی که تلخ است اما نه به تلخی حقیقت ، این گونه مشکل حل نمی شود اما درون و بیرونت رهایت می کنند ، شاید کمی به تو اخم کنند اما تو خوشحالی که بقیه مجبور نیستند تلخی حقیقت را بچشند ، شاید این بهترین راه باشد اما حس می کنم مفهوم صداقت یک جایی در این میان گم می شود .... نمی دانم کجا !