۴/۲۳/۱۳۹۳

مردی که زیاد می دانست

او بیهوده باهوش بود ، و بیش از حد ، با رد شدن از کنار کوچکترین چیزی اطلاعات را جذب می کرد ، اطلاعاتی بیش از حد ، دانسته هایش او را می ترساند ، جسارتش را می گرفت ، برای زدن کوچکترین حرفی تمام مسیر مکالمه را در ذهنش پیش بینی می کرد ، و از پایانش می ترسید ، حرفش را می خورد به کسانی که از افکار خود راحت بودند قبطه می خورد ، اما نمی توانست مانند آن ها باشد
او می دانست که زیاد می داند .

کنار

گفتی می دانی که با رفتنت کنار خواهم آمد
راست می گفتی
تو رفتی و من در کنار ترین گوشه ی زمین بر کنار پرتگاهی ایستاده ام
با خود می گویم زمین گرد است و نمی تواند بیش از یک کنار داشته باشد ,
تو این جا نیستی و این یعنی هنوز کنار نیامده ای ...
و با این فکر احمقانه به خواب می روم ، خوابی ابدی .....

گون

واژه ها می گفتمت تا گونه ات عاری شود
         از جراحت ها و سختی های گونه گون عمر

واژگون گردی مرا با یک نگاه ساده ات            
منقرض شد گونه ام از بی وفایی های تو

تقدیر

گمان می کردم زندگی قاعده ای دارد , تمام اتفاقات مهم افتتاحیه دارند , و پایانی پر از شکوه و تقدیر , این گونه نیست , مسیرت با هر برخورد عوض می شود , مانند کشتی در محاصره ی کوه های یخ , و آن ناخدا تقدیری ندارد , ادامه می دهد بدون پایانی معلوم , غرق می شود اما ادامه می دهد , شاید این تقدیر اوست , گاهی تو را تنها با مرگ گرامی می دارند ....

قضاوت های بیهوده


قضاوت های بیهوده , تظاهر در رخ کاشف           تورق های گهگاهی , نگه بر رویه ای کاذب
ثواب خواندن خطی , که مفهومش نمی دانی            دعا با عجز و آه اما , اجابت را نمی خواهی
چو حسی حق به جانب که , تو را در بند می دارد    حقیقت را نمی فهمی , نگاهت سنگ می ماند
تو خود را عقل کل پنداری و عقلان همه مبهوت      تفاخر های با نخوت , سکون در قصر بی منصور
بزن بشکن خود خود را , اگر چه دیر فهمیدی          بزن شاید دم آخر , به سنگر روح بخشیدی
هم آشوبی هم احساسی , دروغی بس حقیقت سوز     بزن بشکن خود خود را , نمان در حسرت دیروز
بزن هر چند این نوبت , نشان از پهلوانان نیست      چه فکر زور و زر داری , کسی پیروز میدان نیست
بدان آن شیخ بی پروا , که نامش ورد دنیا شد          به کابوسی فنا گشت و تمام عمر تنها شد
بزن بشکن که راهی نیست , اگر مانی فنا گردی      فنا گشتن به از آن که , شوی مغلوب این  سردی


نداشته ها

می گوید : دستت درد نکنه , آقام همیشه می گفت داماد آدم مثل پسر نداشته می مونه
می گویم : آقا جون شما که خواهر نداشتین , مگه پدرتون داماد داشتن ؟
می گوید : نه پسرم , مردم عموما از چیزایی حرف می زنن که ندارن

جمع اضداد

سیاست را دوست نداشتم , بازی دادن مردم , در آن ماهر بودم , از بچگی خوب زیرآبی می رفتم , حتی یک بار در مسابقات مقام آوردم , در زندگی اما هرگز نتوانستم ، نتوانستم نه ، نخواستم .
اهل مبارزه نبودم , هر گاه به در بسته خوردم راه را عوض کردم , آنقدر که به هدف رسیدم , اما هیچ وقت دری را نشکستم , در بچگی بازی زو را دوست داشتم , یه بار به تنهایی همه را شکستم , خیلی خوب بود , تا دو روز صدایم گرفته بود , اما جنگیدم , بعد ها هرگز نتوانستم بجنگم , فقط از راهی به راه دیگر گریختم , در نظر همه خوب بودم , آدمی ساعی بدون هیچ طغیان , اما تنها پتویم می داند که من ترسویی بیش نبوده ام .
از حل معادلات زندگی گریزانم , هر وقت به مشکل خوردم سرم را به ریاضی گرم کردم . کافی بود چند ضریب کله گنده به معادله ات اضافه کنی , حجم محاسبات تو را از گذر زمان غافل می کرد , معادلاتی که حل آن ها فایده ای نداشت مگر حل کردن تو در خود .
همیشه دوست داشتم خوب باشم , پاک نبودم , در عمق وجودم ذره ای ناخالصی بود , آن را سرکوب می کردم. روند رو به رشدی بود , خوب شدم , اما ترس انتقام آن پلیدی کهنه همیشه همراهم بود .
بی احساس بودم , تنها تظاهر به شور و شوق , خنده های مصنوعی , صحبت های قشنگ , اما کنج خلوت و تاریک جایگاه اصلی من بود .
تو دار بودم , دروغگو نبودم اما ... هیچ وقت راست را کامل نمی گفتم , مرموز ,  مارموز نه , آمار دادن را دوست نداشتم , از کسانی که در کارم سرک می کشند بیزارم .
هر چه بودم خودم بوده ام , کسی را بازی نداده ام , نمی دانم تا چه زمان هستم , و اگر هستم چگونه ام , اما هر چه باشم خودم خواهم بود , کاش باشم .