۴/۲۳/۱۳۹۳

سرباز آزادی

طرح از محمد خزایی


من آن تک کهنه سربازم که از صد مهلکه رد شد        هزاران نوگل پرپر بدید و چشم او تر شد
به دریا زد چه بی پروا , دل پاک و بزرگش را           به هر در زد خودش را تا , کند رسوا رقیبش را
همان سربازک ساده که پشتش عاری از شاهان          چو اسب و فیل و رخ هرگز ندارد طاقت هجران
گذر کرد از سیاهی ها , سکون روی سپیدی ها           قدم ها پشت یکدیگر , نگشت اندوه او پیدا
پس از جنگی نه رو در رو , مورب , ال و رندانه       بزد فریادی از جانش چو شد در آخرین خانه
رسیدم تا خط پایان ولی صد حیف چون دیگر             ندارم تای برگشتن , تهی گشتم ز پا تا سر
نه رنگی مانده بر رویم , نه شوری مانده در جانم        در این شطرنج بی حاصل وزارت را نمی خواهم
همی خواهم که این صفحه  بگردد بستر شادی           همه با مرز بیگانه , همه همرنگ آزادی

مردی که زیاد می دانست

او بیهوده باهوش بود ، و بیش از حد ، با رد شدن از کنار کوچکترین چیزی اطلاعات را جذب می کرد ، اطلاعاتی بیش از حد ، دانسته هایش او را می ترساند ، جسارتش را می گرفت ، برای زدن کوچکترین حرفی تمام مسیر مکالمه را در ذهنش پیش بینی می کرد ، و از پایانش می ترسید ، حرفش را می خورد به کسانی که از افکار خود راحت بودند قبطه می خورد ، اما نمی توانست مانند آن ها باشد
او می دانست که زیاد می داند .

کنار

گفتی می دانی که با رفتنت کنار خواهم آمد
راست می گفتی
تو رفتی و من در کنار ترین گوشه ی زمین بر کنار پرتگاهی ایستاده ام
با خود می گویم زمین گرد است و نمی تواند بیش از یک کنار داشته باشد ,
تو این جا نیستی و این یعنی هنوز کنار نیامده ای ...
و با این فکر احمقانه به خواب می روم ، خوابی ابدی .....

گون

واژه ها می گفتمت تا گونه ات عاری شود
         از جراحت ها و سختی های گونه گون عمر

واژگون گردی مرا با یک نگاه ساده ات            
منقرض شد گونه ام از بی وفایی های تو

تقدیر

گمان می کردم زندگی قاعده ای دارد , تمام اتفاقات مهم افتتاحیه دارند , و پایانی پر از شکوه و تقدیر , این گونه نیست , مسیرت با هر برخورد عوض می شود , مانند کشتی در محاصره ی کوه های یخ , و آن ناخدا تقدیری ندارد , ادامه می دهد بدون پایانی معلوم , غرق می شود اما ادامه می دهد , شاید این تقدیر اوست , گاهی تو را تنها با مرگ گرامی می دارند ....

قضاوت های بیهوده


قضاوت های بیهوده , تظاهر در رخ کاشف           تورق های گهگاهی , نگه بر رویه ای کاذب
ثواب خواندن خطی , که مفهومش نمی دانی            دعا با عجز و آه اما , اجابت را نمی خواهی
چو حسی حق به جانب که , تو را در بند می دارد    حقیقت را نمی فهمی , نگاهت سنگ می ماند
تو خود را عقل کل پنداری و عقلان همه مبهوت      تفاخر های با نخوت , سکون در قصر بی منصور
بزن بشکن خود خود را , اگر چه دیر فهمیدی          بزن شاید دم آخر , به سنگر روح بخشیدی
هم آشوبی هم احساسی , دروغی بس حقیقت سوز     بزن بشکن خود خود را , نمان در حسرت دیروز
بزن هر چند این نوبت , نشان از پهلوانان نیست      چه فکر زور و زر داری , کسی پیروز میدان نیست
بدان آن شیخ بی پروا , که نامش ورد دنیا شد          به کابوسی فنا گشت و تمام عمر تنها شد
بزن بشکن که راهی نیست , اگر مانی فنا گردی      فنا گشتن به از آن که , شوی مغلوب این  سردی


نداشته ها

می گوید : دستت درد نکنه , آقام همیشه می گفت داماد آدم مثل پسر نداشته می مونه
می گویم : آقا جون شما که خواهر نداشتین , مگه پدرتون داماد داشتن ؟
می گوید : نه پسرم , مردم عموما از چیزایی حرف می زنن که ندارن